چه کسی خبر دارد که در گوشه ای از شهر کرمان دختر 28 ساله ای زندگی می کند که مثل یک مرد اسلحه به دست می گیرد و به همراه محیط بانان مرد به تعقیب شکارچیان غیر قانونی می پردازد؟ شاید شبیه فیلم و سریال های خارجی که همیشه در راس یک عملیات نجات یا امداد، یک زن به دل خطر می رود تا . . . ( در ادامه مطلب )

 


همه باور کنند که حتی یک زن هم می تواند پاسبان یا محافظ باشد. مرجان شاکری، کارشناس محیط طبیعی سازمان حفاظت محیط زیست است، اما به دلیل کمبود نیروی انسانی، بعضی اوقات به همراه محیط بانان، کارهای کاملا مردانه را انجام می دهد. شاکری، دختر سرسختی است. ماه ها پرسه زدن در جنگل، کوه و بیابان از او انسان خدشه ناپذیری ساخته است. او اداره و پشت میز نشینی را دوست ندارد، بیشتر به دنبال توقیف شکار و شکارچیان است. یادش می آید که یک روز در راه کوه، زنگ تلفن همراه او به صدا درمی آید. صدای یکی از محیط بان هاست که بی وقفه می گوید: خانم شاکری خودتان را زود برسانید. ما در جاده دره برماهان هستیم، متخلف گرفته ایم و یکی از آنها خانم است. روی گوشت ها نشسته و خودش را به غش زده . ساعت حدود 11 شب است، او خودش را با موتور برادرش به محل می رساند. شکارچی متخلف ازپولدار های کرمان است؛ همراه با یک تفنگ برنو. یک بلد محلی و مادرش هم همراه شکارچی هستند. آنها 6 روز را در منطقه چرخیده بودند، البته ماموران گارد ردشان را داشتند تا اینکه بالاخره وقتی شکارچی قصد خروج از منطقه به وسیله آژانس (!) را داشته، توسط ماموران دستگیر می شود. بعد از دستگیری، مادر بلد محلی که اتفاقا پیرزن سنگینی هم بوده، روی صندلی جلو که گوشت شکارها زیر همان صندلی جاسازی شده، می نشیند و داد و فریاد راه می اندازد. اطرافیانش هم سعی داشتند وانمود کنند که پیرزن در حال سکته است. آنها مدعی بودند که پیرزن حالش بد شده و دارند او را به بیمارستان می برند. خلاصه اینکه بالاخره با هزار مکافات پیرزن از روی صندلی پیاده می شود و سه لاشه میش و یک لاشه قوچ سه ساله از زیر صندلی بیرون کشیده می شود. تفنگ جناب پولدار ضبط می شود و پرونده شکارچی متخلف بعد از پرداخت یک میلیون و 120 هزار تومان بابت ضرر و زیان به سازمان حفاظت محیط زیست، به مراجع قضایی تحویل می شود که البته کمک ها و نقش بسیار موثر قاضی سالاری را در این بین نباید نادیده گرفت. مرجان شاکری می گوید: بعد از این ماجرا شنیدم رئیسم وقتی شرح ماوقع را شنیده بود گفته بود: واقعا شاکری خودش را رساند، عجب جانوریه! شغل واقعی اش کارشناس محیط طبیعی سازمان حفاظت محیط زیست است، اما خودش معتقد است نقش آچار فرانسه را بازی می کند، او می گوید: وقتی وارد محیط زیست می شوی، اولین چیزی که باید آویزه گوشت کنی این است که رده و راسته و سمت و منصب و اینجور چیزها را کنار بگذاری. قرار بوده به عنوان کارشناس محیط طبیعی کار کنم، ولی به خاطر کمبود نیروی انسانی، بخصوص در بخش اجرایی با گارد اجرایی سازمان یعنی همان محیط بان ها هم همکاری می کنم. او متخلف هم می گیرد. حتی شکارچی های مسلح را؛البته تخلفاتی که به محیط زیست مربوط می شود به طور کلی دو دسته است؛ تخلفات مربوط به محیط انسانی و تخلفات مربوط به محیط طبیعی. تخلفات بخش انسانی، معمولا شامل آلاینده هایی است که از طرف صنایع وارد آب و هوا و خاک می شود و تخلفات محیط طبیعی که معمولا قطع درختان و شکارهای غیرمجاز را در برمی گیرد. در بخش انسانی که در بعضی مواقع سرانجام اخطارها به پلمپ واحدهای آلاینده می انجامد، معمولا جار و جنجال زیاد است؛ مثلا پلمپ یک کارخانه قیر سفت کنی کار هر کسی نیست، ولی خانم مهندس شاکری حتی برای پلمپ ها، خودش وارد عمل می شود. او می گوید: گاهی اگر خودم نروم، نتیجه نمی گیرم، البته این کار خطرات خودش را هم دارد. تهدیدم می کنند و برایم پیغام می فرستند که به فلانی بگویید پایش را از کفش ما بیرون بکشد یا اینکه چنین و چنان می کنیم؛ مثلا بارها گفته اند بالاخره می اندازیمت پشت میله های زندان. البته همه اش در حد حرف است. من مامور قانون هستم و دختر یک شکارچی . اما او در کارش بیش از اینها دقیق است و معمولا تا جایی که امکان دارد سعی در کمک به ارباب رجوع دارد. حتی در بعضی طرح ها هم که مجبور به مخالفت با طرح مشکل دار هستند، چنان با آرامش و ملایمت درصدد متقاعد کردن صاحب صنعت برمی آید که شاکی ها در آخر با ابراز تشکر از اتاق بیرون می روند و از طرف دیگر بسیار پیگیر و دقیق است. او درباره یکی از مراکز صنعتی که بالاخره با هزار بدبختی و بگیر و ببند مجاب به نصب فیلتر روی سیستم فاضلابش شده، اما به دلیل مصرف بالای برق معمولا از فیلتر استفاده نمی کنند، می گوید: بعضی وقت ها پیش می آید که روزی سه بار به مرکز سر می زنم و بسط می نشینم تا فیلتر را به کار بیندازند. به ماموران هم تاکید کرده ام که هر وقت از این منطقه رد شدند، سری هم به این واحد بزنند و در این خصوص تذکر بدهند . او معمولا در گشت های روزانه، بخصوص آخر هفته، محیط بان ها را همراهی می کند و در برخورد با متخلف وارد عمل شده و حتی کار بازجویی را نیز انجام می دهد. البته به دلیل محدودیت های سازمانی، اجازه حمل سلاح و موتورسواری را ندارد، اما اگر پیش بیاید، موتورسواری هم می کند. اما تا حالا فقط چندین بار با پای پیاده در کوه متخلفان را تعقیب کرده است. او پا به پای محیط بان های مرد در کوه می دود. حتی گاهی جلوتر از آنها. البته او هم مصون ازچون و چراهای برخی قوانین اجتماعی دست و پا گیر نیست، اما او هیچ اهمیتی به این حرف و حدیث ها نمی دهد و به همین دلیل، بسیاری از سدها را شکسته است. ۲۸ ساله است و یک سال و 6 ماه است که عملا مشغول به کار محیط بانی است. البته به قول طبیعت گردان و طبیعت دوستان، بچه بیابان است. پدرش شکارچی بوده و مادرش شاعر است. او می گوید: پدرم شکارچی بود و عاشق طبیعت. همه می گویند پدرش شکارچی بوده و خودش شده محیط بان، ولی به نظر من این دو هیچ تناقضی با هم ندارند؛ هر دو عاشق طبیعتند و برخوردشان با یکدیگر به دلیل موازی بودن علاقه هایشان است . نظارت و کنترل محیط بان ها که معمولا افراد محلی و مغروری هستند، اصلا کار راحتی نیست؛ بخصوص اگر آن مسئول زن باشد، قطعا مشکلاتش چند برابر است. اما شاکری به روش خودش این مسئله را نیز حل کرده است، او می گوید: ما عملا هیچ رده بندی در سازمان نداریم. همه محیط بان ها مثل برادرهای من هستند و ما کاملا روابطی دوستانه داریم و رئیس و مرئوس بین ما هیچ معنایی ندارد. وقتی من از آنها می خواهم که کاری را انجام بدهند، دستور نیست؛ یک خواهش دوستانه است. البته خب، اوایل کار یک مقدار سخت بود، بخصوص برای محیط بان ها، حتی برای آنها هم جا نیفتاده بود که من در منطقه بگردم و پروانه شکار و صید صیادان و جواز اسلحه شکارچیان را چک کنم، چه برسد برای مردم عادی، بخصوص خود صیادان و شکارچی ها که حتی به ماموران مرد هم جواب درست و حسابی نمی دهند . او به دلیل وسعت زیاد منطقه و کمبود نیروی اجرایی در فصل شکار و صید، تمام آخر هفته ها را به گشتزنی در منطقه و سرکشی و نظارت بر روند کار صیادان و شکارچیان می گذارند. شاکری بچه کرمان است و کرمان را دوست داشتنی ترین جای دنیا می داند و می گوید: کرمان دل عالم است و ما اهل دلیم . او از بزرگترین خواسته اش می گوید: خیلی دوست دارم که بالاخره یک روز محدودیت هایی که دست و پای ما خانم ها را به خاطر جنسیت مان بسته است، از بین برود. خیلی از استعدادهای خانم ها فقط به خاطر این محدودیت ها سرخورده شده و از بین می روند . اما اینکه اصلا چطور شد که او وارد وادی طبیعت شد و به جمع حافظان طبیعت پیوست را بهتر است از زبان شیرین خودش بشنوید. وقتی رشته محیط زیست قبول شدم، راستش نه تنها خوشحال نشدم، بلکه خیلی هم ناراحت شدم، چون دوست داشتم گیاه پزشکی بخوانم. اتفاقا سال اول، گیاه پزشکی شیراز هم قبول شدم، ولی خانواده ام طبق تمام سناریوها، دوست داشتند من یا دندانپزشک شوم یا داروساز و من هیچ کدام از اینها را قبول نشدم و سال دوم، تنها رشته ای که قبول شدم، مهندسی منابع طبیعی، گرایش محیط زیست بود؛ آن هم دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال. برایم خیلی سخت بود، هم دوری از خانواده ام که در کرمان بودند و هم بی علاقگی ام به این رشته. البته همین رشته را هم به زور قبول شدم، چون نفر آخر ذخیره های سال 75 بودم، یعنی اگر یک رتبه بیشتر بودم، باید می رفتم خدمت. 4 ترم را با بدبختی درس خواندم و طی این 4 ترم دو ترم مشروط شدم. به همین دلیل بعد از انتخاب واحد ترم 5، تصمیم به انصراف گرفتم؛ دوست داشتم به شهرم برگردم. در گیر و دار انصراف بودم که یک روز دوشنبه که اتفاقا درس بیولوژی حیوانات شکاری هم داشتم، نمی دانم چرا، ولی در راهرو قدم می زدم که سرم کج شد و وارد کلاس شدم. صحبت های استادم هوشنگ ضیایی، درباره حیات وحش برایم خیلی جالب بود. طرز صحبت کردنش خیلی به نظرم گرم و نزدیک می آمد. صحبت از پرنده ای به نام جیرفتی شد و من اسم محلی پرنده را گفتم و استادم پرسید از کجا می دانم و خلاصه اینکه با مهندس ضیایی همشهری درآمدیم. بعد از کلاس، کلی صحبت کردیم و همانجا من تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم و حتی همان روز موضوع پایان نامه ام را هم انتخاب کردم و همانجا من آلوده محیط زیست شدم و تازه فهمیدم چه خبر است و دیگر - بکوب - شروع به درس خواندن کردم، حتی ترم های تابستان. به قول مهندس ضیایی خولوشو کرمونی بالاخره آدم شد و با همه بچه های ورودی 75 فارغ التحصیل شدم .

نوشته  توسط محمد رضا محمدی