اگر نگرفتمت، نوش جانت

محیط بان‎/ مهدی تیموری (یزد) - گزارشی رسید مبنی بر اینکه یکی از شکارچیان معروف بوروتیه به همراه دوستش که از اهالی خوانسار است، برای شکار به منطقه شکار ممنوع رفته اند. ما هم به گمان اینکه آنها برای شکار وارد منطقه شده اند، جاده های ورودی و خروجی منطقه را قرق کردیم. آن شب خبری از او نشد، اما . . .

( در ادامه مطلب )

 


چند شکارچی غیرمجاز دیگر که به منطقه توت سیاه بوانات می رفتند را دستگیر کردیم. آنها فهمیدند که ما جاده را به خاطر چه کسی بسته ایم. خبر به گوش شکارچی معروف رسید. شکارچی فهمیده بود که ما جاده را به خاطر او و دوستش بسته ایم.
چند روزی گذشت تا اینکه در بانک کشاورزی هرات او را دیدم. با صدای بلند و عصبانیت شروع به داد و فریاد کرد که منطقه مال ماست و شما به چه حق جاده را برای دستگیری من کنترل می کنید. درگیری داشت بالا می گرفت که من او را از بانک بیرون کشیدم. مشاجره لفظی همچنان ادامه پیدا کرد، او مرا تهدید کرد که می خواهد برای شکار به منطقه بوروتیه برود و اگر من سر راهش سبز شوم، چنین می کند و چنان. من هم می دانستم که اگر ذره ای کوتاه بیایم و عقب بنشینم این قضیه بیخ پیدا می کند و هم او و هم بقیه شکارچی ها دور برمی دارند. بنابراین با نیمخیزی به جلو و با صدایی آرام و ظاهرا با خونسردی گفتم اگر آمدی در منطقه و شکار زدی و من تو را نگرفتم، نوش جانت.
عزمم را بیش از گذشته جزم کردم و او را کاملا تحت کنترل گرفتم، می دانستم با کوتاه کردن دست او از منطقه، بقیه شکارچی های خرده پا هم حساب کار خودشان را می کنند.
حدود 10 روز از مشاجره لفظی ما در بانک گذشته بود و هنوز خبری نبود تا اینکه یک روز که برای گشت با آقای علیمردانی، یکی از همیاران افتخاری، به منطقه رفته بودیم، بعد از کنترل چند محل شناخته شده که معمولا جایگاه شکارچیان بود در منطقه توت سیاه متصل به پناهگاه حیات وحش بوروتیه در یکی از بیراهه ها متوجه رد محو لاستیک یک موتورسیکلت شدیم. با کمی دقت پی بردیم که پس از عبور، رد موتور با مهارت خاصی به وسیله بوته پاک شده است. بنابراین با آقای علیمردانی به سمت بالای کوه حرکت کردیم و در مسیر یک به یک تمام دهانه ها را گشتیم. بالاخره در میان یکی از دهانه ها و در محلی کور، موتورسیکلت را که با یک روفرشی پوشانده شده و به وسیله انبوهی از بوته استتار شده بود، پیدا کردیم.
با نزدیک شدن به موتور کاملا یقین پیدا کردیم که موتور متعلق به چه کسی ست. به همراهم گفتم او برود و خودش را به مزرعه بوروتیه که حدود 30??کیلومتر با ما فاصله داشت، برساند. خودم هم رفتم و زیر روفرشی در کنار موتورسیکلت پناه گرفتم.


ساعت 11:30 بود، با اینکه پاهایم بشدت درد گرفته بود، نمی توانستم آن را دراز کنم چون با این کار طول بدنم از موتورسیکلت بیشتر می شد و پایم از روفرشی بیرون می زد.
حدود 7 ساعت را در همین حالت ماندم ساعت 6 بعدازظهر بود و هنوز هیچ خبری از او نبود. هوا رو به تاریکی می رفت و ظاهرا من باید خودم را برای ماندن شب در همان محل آماده می کردم که یک دفعه صدایی شنیدم که آرام آرام به من نزدیک می شد. سرم را برگرداندم ودیدم خودش است. او تنها نبود، یک نفر دیگر هم او را همراهی می کرد. اول تصمیم گرفتم همانطور بی حرکت بمانم تا خودش جلو بیاید و روفروشی را کنار بزند،  اما برای اطمینان بیشتر قبل از جلب توجه او وقتی به فاصله 8-7 متری موتور رسید، روفرشی را کنار زدم گفتم خسته نباشی .
آنها حسابی غافلگیر شده بودند و مات و مبهوت مرا نگاه می کردند و این صحنه اینقدر برایم جالب بود که بی اختیار زدم زیرخنده، اما آنها همچنان بی حرکت ایستاده بودند و من را نگاه می کردند. بالاخره شکارچی به خودش آمد و با خیزی به جلو شروع به التماس کرد. گفت دیشب خوابت را دیده ام که روی مرا بوسیده ای.
او همین طور التماس می کرد و من در فکر این بودم که حالا با دو مجرم و دو راس لاشه کل و یک اسلحه و موتورسیکلت و خورجین و پتو و ... که روی دستم مانده چه کار کنم و چطور آنها را به بوروتیه برسانم.
به ناچار شکارچی را با خودم بردم و به همراهش هم گفتم خودش از مسیر راحت تری پایین بیاید. به مزرعه رسیدیم و او را به علیمردانی تحویل دادم و بعد برای بردن همراهش به کوه بازگشتم و جالب اینکه من در این برنامه توانسته بودم مشهورترین شکارچی منطقه را که همه معتقد بودند برای گرفتنش باید از چرخ بال استفاده کرد، بدون کوچکترین تجهیزات، حتی بیسیم و سلاح، دستگیر کرده بودم