در جمع محیط بانان سختکوش منطقه حفاظت شده جهان نما

 


    اعتماد | زمستان ها که گشت زنی می رفتند، باد زوزه می کشید: برف، خروار خروار راه را بر زندگی می بست: صخره ها بر استخوانت چیره می شدند و گرسنگی تو را به مرز نیستی می کشاند. با این همه اما محیط بان ها با ابتدایی ترین داشته ها، با غذایی ساده و ارزان و با دلی بزرگ، پای همه چیز طبیعت خدا ایستاده بودند: تا آنجا که آخرش هم نفهمیدم اگر این همه ناراضیند پس چرا وقتی از آنها پرسیدم: چه کسی در این دشت و کوه خالی، محافظ شماست گفتند: دعای این حیوان های زبان بسته و بی دفاع، وقتی هیچ کس از ما حمایت نمی کند. وقتی این را می گفتند چشمان شان برق می زد و من با خود گفتم آنها به کاری که می کنند عشق دارند: هر چند از شرایط آن راضی نباشند. کاش کمی بیشتر به نیازها و زندگی شان فکر می کردیم.
    اسمش مالک است: اما خیلی ها به او می گویند «ببر هیرکان»: چون شجاعتش کمی غیرقابل باور است. محیط بان های دیگر می گفتند که زمستان پارسال آنقدر برف باریده بود که با هیچ وسیله یی نمی شد رفت و آمد کرد، دو متر برف که می تواند آدم را در خود دفن کند. مالک در منطقه جهان نما بود: همه جا مه پیچیده بود: آنقدر که تا یک قدمی ات را هم نمی دیدی. آب ها یخ بسته و راه ها نیز. نه اسب می توانست رفت و آمد کند و نه ماشین. دو تا اسب محیط بان ها هم بودند. مالک که از ششم بهمن شیفتش را تحویل گرفته بود یازدهم ماموریتش به پایان می رسید و باید پستش را تحویل می داد و پیش خانواده اش برمی گشت. اما هیچ جوری نمی شد به شهر برگشت. حالاشانزدهم بهمن بود و او با دو اسب، همچنان در منطقه. مسوولان محیط زیست استان از تهران کمک خواستند. هلی کوپتر فرستادند: اما مالک نمی خواست حیوانات را تنها بگذارد. اگر کسی برایشان یخ ها را آب نمی کرد و غذایشان نمی داد می مردند. باید به خاطر اسب ها می ماند. او با هلی کوپتر برنگشت تا حیوان های زبان بسته زنده بمانند و آنقدر ماند تا راه مالرو باز شد. به قول دوستش دعای همان حیوان ها زندگی شان را حفظ می کند.
    مالک درباره حادثه آتش سوزی که سال گذشته در منطقه حفاظت شده جهان نما رخ داد می گوید: «شاخه های برگدار را بر سطح آتش می کوبیدیم تا خاموشش کنیم. چند بیل داشتیم و همین شاخه ها را. » گفتم: « با چه پشتوانه یی به آتش زدی؟ نترسیدی بسوزی؟» خندید: تلخ و گفت: «اصلادر آن لحظه نمی شد به این چیزها فکر کرد. فقط یک آن به آتش نگاه کردم، در ذهنم آمد که اگر خاموشش نکنیم تا انتهای جنگل های آن محدوده خواهد سوخت و حتی یک درخت هم باقی نمی ماند. گفتم خدایا به امید خودت و رفتم توی دل آتش.»
    آتش را که خاموش کرد سر و صورتش سیاه بود. سیاه سیاه و جگرش انگار سوخته بود. از تشنگی، از گرما. می پرسم « چرا از مرکز کمک نخواستید؟ باز خنده یی تلخ. این بار انگار به ذهنیت کودکانه من می خندد. می گوید: « کمک خواستیم. اما نمی توانستیم صبر کنیم. تا کمک می آمد که پدر این جنگل ها هم می سوختند. پس باید خودمان دست به کار می شدیم: حتی با دست های خالی...»


    راهکار چیست؟
    هلی کوپترهای مخصوص اطفای حریق در جنگل و مناطق صعب العبور در تمام کشورها این طور وقت ها در دسترس محیط بان ها هستند: چرا که تا بخواهند از مرکز، نیرو یا تجهیزات ارسال کنند چند روز طول می کشد و آتش در هر لحظه در حال پیشروی است. همچنین خودروهای مخصوص اطفای حریق در همه جای جهان در دسترس محیط بان ها هستند. اما در ایران این گونه نیست. در آتش سوزی های سال های اخیر در جنگل های البرز و زاگرس، یکی از اساسی ترین عوامل وارد آمدن خسارت های جدی به پوشش جنگلی- مرتعی، فقدان تجهیزات اطفای حریق در دسترس محیط بانان این مناطق بود و اگر محیط بانان نبودند و با هر چه در دسترشان بود به نزاع آتش نمی رفتند آسیب ها از این هم بیشتر و گسترده تر می شد.
    محیط بان دیگر فیض الله که چهارزانو گوشه یی نشسته می گوید: «از تجهیزات مهم تر، حمایت قانون و مسوولان است. اگر شکارچیان با ما درگیر شوند هیچ کس پشت ما نیست. چرا باید همکاران ما در زندان باشند و حکم اعدام برایشان صادر شود؟»
    او توضیح می دهد که در سخت ترین شرایط، گاهی سعی کرده با متخلفان و شکارچیان بی جواز، برخورد آرام و منطقی ای داشته باشد: اما بیشتر آنها نه تنها حرف حساب سرشان نمی شود: بلکه وقتی آرامش محیط بان را می بینند شیر می شوند و شاخ و شانه می کشند. «شما خودتان را به جای ما بگذارید. چه می توانیم بکنیم؟ گاهی کارشان به فحاشی می کشد و ما باز سکوت می کنیم و می خواهیم درگیری درست نشود.»
    
    عدم حمایت قانون
    یکی دیگر از محیط بان ها می گوید از زمانی که احکام اعدام و قصاص برای محیط بان ها بریده شده: متخلف ها سرکش تر شده اند و کمتر قانون را گردن می گذارند. حتی یک بار یک شکارچی غیرمجاز با حالت تمسخر به من گفت: « برای کی این همه رگ گردن ورم می دهی؟ آخرش که می اندازنت توی زندان یا اعدام بشوی یا بپوسی. بیا این 200 هزار تومن را بگیر و برو زندگی ات را بکن. وقتی رشوه اش را قبول نکردم چاقویش را به پهلویم فرو کرد و فرار کرد. تا نزدیکی مرگ پیش رفتم و هیچ وقت هم نتوانستم پیدایش کنم. من اگر آن پول را از او می گرفتم و دور آتشی که روشن کرده بود کنارش می نشستم که برایم کباب هم درست می کرد. حالانخواسته ام رشوه را قبول کنم: او عصبانی شده و به رویم اسلحه سرد یا گرم کشیده: چه باید بکنم؟ تسلیم خواسته خلافش شوم یا بگذارم به سمتم شلیک کند؟ آیا نباید از من تقدیر شود؟ و اگر تقدیر نمی کنند اقلاتوبیخ و زندانی نکنند!»
    همکار دیگرش که در بهتی عجیب فرورفته دوباره می گوید: « اسلحه را چه کسی به ما داده؟ مگر خودمان، سرخود، آن را همراه می بریم؟ مگر روی لباس های ما آرم «ضابط قضایی» را نچسبانده اند؟ خودمان که نخواسته ایم در این جایگاه باشیم: به ما ماموریت داده اند. حالااگر از این اسلحه استفاده کنیم مجرم هستیم؟ پس فرق این تفنگ با چوب چیه؟ اگر قراره در مواقع لزوم از آن استفاده نکنیم پس چرا به دست مان داده اند؟»
    و دیگری می گوید: « اغلب اوقات از اینکه شکارچی را در حین شکار غیرمجاز گرفته ایم پشیمان می شویم. گاهی در دادگاه ها با طرف مقابل ما محترمانه تر رفتار می شود. انگار که جای مجرم و مجری قانون عوض شده و نه انگار که ما ضابط قضایی هستیم. واقعا این رفتارها ما را دلسرد می کند. چون حداقل انتظاری که از مسوولان و دستگاه قضایی داریم این است که در برابر ماموریت و مسوولیتی که به ما داده اند: پشتوانه ما باشند تا ما هم دل و دماغ حفاظت از انفال را داشته باشیم. اگر هم می خواهند اسلحه های ما را جمع کنند و خیال مان را راحت کنند. آیا این خواسته زیادی است؟»
    
    دستمزدها و جیره غذایی ناچیز
    عباس دیگر محیط بان جهان نماست. او که تا آن لحظه ساکت و آرام در گوشه یی نشسته، می پرسد: « خانم ! می دانی برای هر روز ماموریت چقدر به ما پول برای جیره غذایی می دهند؟» می گویم: چقدر؟ باز هم همان خنده تلخ را می بینم. « روزی 2 هزار تومان.» چشمانم گشاد می شود. واقعا؟ می گوید: شما فکر کنید با 2 هزار تومان در یک شبانه روز می توان چه چیزی خورد؟ برای محیط بانی که 7 شبانه روز تمام در ماموریت است و غالب وقتش، حتی شب ها را نیز در حال گشت زنی و دویدن و راه رفتن است، 2 هزار تومان جیره غذایی یعنی چه؟ آیا با این مقدار، جان دارد راه برود و وظایفش را درست انجام دهد؟
    درباره حقوق شان می پرسم. همه با زهرخندی پاسخم را می دهند. ببر هیرکان دوباره به سخن می آید: « 470 هزار تومان بابت 21 شبانه روز کار در یک ماه. توجه کنید! شبانه روز. چون کار ما شب و روز ندارد و اتفاقا چون در شب، متخلفان با استفاده از تاریکی هوا بیشتر تخلف می کنند، ما هم بیشتر درگیریم. شما جای ما بودید چه می کردید؟»
    یکی از محیط بانان به این نکته اشاره می کند که با تمام سختی هایی که برشمردیم، هیچ کدام از ما رسمی نیستیم و هر وقت بخواهند می توانند بفرستندمان پی کارمان.
    یادم می آید همین چند روز پیش بود که با محیط بان تالاب بین المللی آلاگل صحبت می کردم و او از اخراجش می گفت که درست چند ماه پس از زخمی شدنش حین ماموریت اتفاق افتاده بود و البته با وساطت یکی از مسوولان به خیر گذشت. او می گفت: «هیچ وقت احساس استحکام و امنیت در شغل مان را نداریم و انگار روی زمین و هوا معلق هستیم. با این سختی کار، حقوق و دستمزدهای پایین و تجهیزات و امکانات اندک تازه باید همیشه تن مان بلرزد که نکند عذرمان را بخواهند. خیلی از ما سال ها در این راه جان مان را گذاشته ایم و با زندگی مان بازی کرده ایم: اما هر لحظه که مسوولان تصمیم بگیرند می توانند با یک بخشنامه ما را بیکار کنند. این منصفانه است؟»
    سوال آخرم را به طور تصادفی تقریبا تمام محیط بان ها با هم پاسخ می دهند: آنجا که می پرسم «راستی اگر شغل دیگری داشتید باز هم محیط بانی را انتخاب می کردید؟» که می گویند: «اصلا. ابدا! مگر دیوانه ایم؟ برای که؟ برای چه؟!» و من باز به اندیشه فرو می روم و سوال می کنم. این بار از خودم: «با چنین اوضاعی، واقعا چه کسانی می خواهند از مناطق محیط زیست و منابع ملی حفاظت و منافع نسل های آینده این سرزمین را تامین کنند؟!»
    
    


 روزنامه اعتماد، شماره 2706 به تاریخ 29/3/92، صفحه 8 (نگاه دوم)