نویسنده: مرتضی ایزدی

قرار ما با ماشین ساعت 3 صبح بود اما مطابق معمول با سی دقیقه تاخیر به سمت دشت حرکت می کنیم. برنامه امروز سر زدن به یک کمپ محیط بانی در یکی از مناطق حفاظت شده است. حسین آقا که دانش آموخته محیط زیست و از باتجربه های محیط بانی به حساب می آید، همراه و راهنمای ما در این سفر است. در برخورد اول خیلی خوش اخلاق به نظر می آید. هوا هنوز تاریک است و سرمای پاییزی دشت را فرا گرفته. سرما علف ها را خشکانده و تا دوردست ها جز دشت و در آن دوردست ها، کوه چیزی به چشم نمی خورد. برای فراموش کردن سرما سر صحبت را با حسین آقا باز می کنم. از خاطراتش در محیط بانی می پرسم. حرف اولش سخت بودن شغلش است. عاشقانه از محیط بانی صحبت می کند. دو انگشت دست چپش را در راه شغلش از دست داده و به آن افتخار می کند. افتخار دیگرش جای چاقویی است که شکارچیان به بازویش زده اند. پرسیدم مگر مسلح نیستید؟ یا اینکه چرا پیگیری قانونی نمی کنید؟ حسین لبخند تلخی می زند و می گوید: بچه های محیط بان را تیر می زنند کسی حمایت شان نمی کند، اینکه زخم چاقوست! تازه، مگر شما محیط بان دنا را یادتان نمی آید؟ برای دفاع از خودش تیر انداخت دادگاه مجرم شناختش. بچه ها می ترسند تیراندازی کنند.


  حسین آقا به راننده می گوید برای نماز توقف کند. روی خاک دشت به نماز می ایستد. مشغول عکاسی می شوم. دوباره راه می افتیم. هوا کم کم رو به روشنی می رود. در سپیده دم چراغ های روستای کوچکی از دور دیده می شود. در روستا به مغازه یی قدیمی برای تهیه صبحانه می رویم. حسین آقا نان و پنیر و عسل محلی و قند و چای می خرد. مش رسول پیرمرد مغازه دار که به خوبی حسین آقا را می شناسد با تعجب و خنده می گوید: امروز ولخرجی می کنی حاج حسین! او هم به من اشاره می کند و می گوید میهمان داریم مشتی. از مغازه که بیرون آمدیم پرسیدم مگر همیشه شما چه می خورید؟ گفت نان و چای. با تعجب سوار ماشین شدیم، از روستا خارج شدیم و به سمت دشت راه مان را ادامه دادیم. از حقوق و درآمد این شغل می پرسم. راننده با تعجب در آینه به من نگاه می کند. اسمش بهروز است. جوان است و تازه وارد این شغل شده. به حسین آقا نگاه می کند و می گوید: یه چندرغازی به اسم حقوق می دهند: اما با گرانی الان اصلاپول به حساب نمی آید. برای اکثر بچه های اینجا پول و حقوق هدف نیست. بهروز خیلی احساسی و باهیجان حرف می زند. ادامه می دهد: بچه های محیط بان اکثرا عاشق این خاک و حیوانات اینجا هستند. می پرسم آیا واقعا در بچه های محیط بان کسی هم هست که رشوه بگیرد؟ هر دو ساکت می شوند و به هم نگاه می کنند. حسین آقا جواب می دهد: توی هر شغلی آدم نامرد هم پیدا می شود. آدمایی هم هستند که در لباس محیط بان به ما خیانت می کنند و با شکارچی ها همکاری می کنند. خودمان در منطقه یکی داشتیم که مجبور شدیم اخراجش کنیم. بهروز می گوید: البته همه اش تقصیر خودشان نیست، بچه های محیط بان اگر از نظر مالی تامین باشند چرا بروند دنبال همکاری با شکارچی ها. هر چی هم به بالایی ها می گوییم انگار نه انگار. گاهی بچه ها اونقدر از نظر مالی مشکل دارند که مجبورند. حسین آقا صحبتش را قطع می کند و می گوید: اما نود و نه درصد همکاران ما سالم و باشرف هستند. محیط بانی واقعا دل می خواهد و شرف. داریم آدم هایی که حاضرند برای شغل شان بمیرند: محیط بان ها اگر بمیرند هم ایستاده می میرند.
    برای اولین بار از صبح صدای بیسیم حسین آقا در می آید. کسی آن طرف خط پس از سلام و احوالپرسی می پرسد کجایید؟ حسین آقا جواب می دهد: حدودا سه ربع با شما فاصله داریم.
    حاج حسین درست گفته بود. حدود 45 دقیقه بعد بالای یک تپه به یک چادر شبیه چادرهای سبز نظامی می رسیم. دو نفر با لباس های آشنای خاکی رنگ جلو می آیند و به ما خوشامد می گویند. حسین آقا یکی را صالح و دیگری را مجید معرفی می کند. چای و سفره را آماده کرده و منتظر ما بودند. سر صبحانه صالح، گزارش چند روزی را که حسین آقا نبوده به او می دهد. مجید می گوید شکارچی ندیدیم. یک گروه عکاسی آمدند که دست خالی برگشتند. حاج حسین می پرسد مجوز داشتند؟ مجید با سر تایید می کند که داشته اند. می پرسم مگر این بیابان هم مجوز می خواهد؟ حاج حسین می گوید همین بیابان خالی که می گویی ذخیره گاه چند گونه کمیاب و جزو مناطق حفاظت شده محسوب می شود.
    بهروز می گوید اگر این بیابان خالی بود ما اینجا چه کار داشتیم؟ اگر خالی بود شکارچی ها اینجا چه می کردند؟ از سوال خودم خجالت کشیدم. صبحانه را که خوردیم حسین آقا گفت بریم برای گشت؟ سوار شدیم و در بیابان راه افتادیم. چشمم به مجید می افتد که یک پایش موقع راه رفتن می لنگد. علتش را می پرسم. به بیابان نگاه می کند و می گوید چیز خاصی نیست. می پرسم شکارچی ها؟ حسین آقا می گوید مال سه سال پیش است. زمستان بود. توی برف با یک گروه درگیر شد. پایش را با قنداق تفنگ شکاری شکستند و فرار کردند: پلاتین گذاشته. گفتم: مجازات شدند؟ گفت: فرار کردند! مجید ساکت است و به بیابان نگاه می کند.
    راه افتادیم و مینی بوس پشت سر ما به آرامی می آمد. خورشید در آسمان بود اما سرمای پاییز غالب بود. سوز دشت پوست را می سوزاند. پوست بچه های لباس خاکی هم سوخته و تیره شده بود. یک ساعتی که به سمت دامنه پیش رفتیم چند درخت صنوبر از دور مشخص شد. پای درخت ها چشمه یی کوچک بود.
    در راه بازگشت محیط بان ها از خاطرات شان می گفتند. تلخ ها بیشتر از شیرین ها بود. شکارچیان غیرمجاز، حیوانات بی سر رها شده، غارت و آسیب به محیط زیست بخش اعظم خاطرات شان را تشکیل می داد. در راه و با غروب آفتاب تمام فکرم پیش چادر و بچه ها بود. فکرم پیش شغل آنها بود. در تمام شبانه روز سرما، گرما، خطر، دوری از خانواده و قوانینی که نمی توانست از آنها حمایت کند. شغلی با حقوق و مزایای کم و زحمتی فراوان. شغلی که یک پایش عشق بود و یک پایش خطر. شغلی که با مرگ عجین بود و به قول حسین آقا شغلی که شهادتش هم ایستاده مردن بود.
    
    


 روزنامه اعتماد، شماره 2706 به تاریخ 29/3/92، صفحه 9 (نگاه دوم)