نوشتاری که در پی خواهد آمد به قلم دوست بزرگوار ، امیررضا رضاییان درخصوص حکم اعدام محیط بانان این مرزوبوم است. مطلب بصورت عمومی و برپای دغدغه ایشان پیرامون مسائل حراست از محیط طبیعی ایران عزیزمان است .

 


    در کتاب زبان پارسی دوره دبیرستان بود که برای بار اول با این جمله آشنا شدم. جمله یی که نحوه ویرایش نگارنده، نقشی حیاتی در زندگی یا مرگ یک انسان دارد. حال از شما خواننده محترم تقاضا دارم پس از خواندن چند سطر زیر، با وجدانی بیدار جمله فوق را ویرایش کنید.
        محیط بانی، در صف اعدام است. محیط بانی از جنس همان انسان هایی که نه حقوق میلیونی می گیرند: نه راننده شخصی دارند. نه در دفتر کارشان زیر کولر می نشینند و نه آنکه از برکت اداره مربوطه شان به حج مشرف می شوند.
    لباس های خاکی می پوشند و در گرما و سرما از آنچه ما به آن سرمایه های طبیعی و خدادادی می گوییم صیانت می کنند. وظیفه شان پاسداری از طبیعت و جانداران است و موظفند دست هر متجاوزی را از دامان پاک طبیعت، کوتاه کنند. بیش از آنکه خودشان را دوست داشته باشند، کارشان را دوست دارند، شاید هم ذات طبیعت است که هر که را شیفته خود می کند، آنقدر این شیفتگی عمق می یابد و ریشه می دواند که گاها یادشان می رود خودشان هم وجود دارند،خانواده یی دارند که باید در کنارش باشند و فرزندی که باید برایش پدری کنند.


  حال امروز محیط بانی به جرم انجام وظیفه در انتظار مجازات است. او تنها به جرم کاری که باید انجام می داده بازخواست می شود. مثل روزنامه نگاری که به دلیل افشای حقیقت مواخذه شود: پلیسی که به جرم نگرفتن رشوه مجازات شود و پزشکی که به جرم درمان بیمارش بازخواست شود. دو محیط بان به جرم کشتن انسانی که به طبیعت تجاوز کرده بود محکوم به اعدام شده اند، چه بسا اگر که نمی کشت مانند چند محیط بان دیگر کشته می شد. آنوقت احتمالانه قاتلش پیدا می شد و نه آنکه دل کسی برایش می لرزید و از نبودش افسوس می خورد. مساله یی که بسیار نگران کننده قابل تامل است اینکه اگر محیط بانان اعدام شوند یا قانون از آنان حمایت نکند، چه بر سر سایر محیط بانان خواهد آمد؟ آیا آنان زین پس اگر در محدوده خود شکارچی غیرمجازی ببینند به وظیفه خود عمل می کنند یا خود را به آن راه می زنند که شتر دیدی ندیدی؟ آیا محیط بانان بلایی که سر تقی زاده ها آمده را عبرتی برای خود نمی دانند و آیا دیگر انگیزه یی برای انجام وظیفه محوله دارند؟
    گفتنی ها را گفتم. حال شما هستید و وجدان تان و یک جمله: «بخشش لازم نیست اعدامش کنید.» خودتان ویرگول یا کاما را، آنجا که می پسندید قرار دهید.
    
    
    


 روزنامه اعتماد، شماره 2692 به تاریخ 11/3/92، صفحه 7 (جامعه)